.

لیبرال‌سازی قدرتمندان در افغانستان

 

 

 

گفتگوی با دکتر ویدا مهران، ‌استاد دانشگاه ایالتی جورجیای ایالات متحده‌ی امریکا

 گفتگوکننده: فردوس کاوش

ویدا مهران تز دکترایش را در دیپارتمنت علوم سیاسی و مطالعات بین‌المللی دانشگاه کمبریج انگلستان، ‌روی جنبه‌های اقتصادی مناسبات قدرت در افغانستان نوشته است. کتاب او به زودی در ایالات متحده به زبان انگلیسی چاپ می‌شود. دکتر ویدا مهران در نتیجه‌ی تحقیقی دریافته است که جامعه‌ی جهانی در سال‌های اول پس از سپتامبر در دوران اداره‌ی موقت، حکومت انتقالی و حتا مدتی پس از آن تلاش می‌کرد تا رهبران سنتی، قدرتمندان محلی و آنچه را که «جنگ‌سالاران» خوانده می‌شد، بدل به شخصیت‌های پول‌دار، ‌بازرگان و باورمند به ارزش‌های لیبرال سازد. به نظر او پشتوانه‌ی نظری تلاش‌های جامعه‌ی جهانی نظریه‌ی لیبرالی صلح‌سازی بود. دکتر ویدا مهران نگاه انتقادی به این تلاش‌ها و نظریه‌ی صلح‌سازی لیبرال دارد.

پرسش: شما در تحقیق‌تان نتیجه‌ گرفته‌اید که جامعه‌ی جهانی دست قدرتمندان محلی افغانستان یا به قول شما جنگ‌سالاران را باز گذاشت تا اقتصاد سیاه به وجود بیاورند، ثروت نامشروع بیندوزند و دولت‌سازی را به چالش بکشند،‌ اما بسیاری‌ها معتقد اند که این وضعیت پیامد طبیعی حوادث پس از ۱۱ سپتامبر بود و جامعه‌ی جهانی نمی‌توانست طور دیگر عمل کند؟

پاسخ: من از سال ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۴، چهار سال تمام روی روابط قدرت میان جنگ‌سالاران و جامعه‌ی جهانی تحقیق کردم. جنبه‌ی اقتصادی این روابط بیشتر از همه مورد نظرم بود. می‌خواستم بدانم که چگونه قدرتمندان با استفاده از فرصتی که جامعه‌ی جهانی فراهم کرده بود، ‌توانستند به صورت مشروع و نامشروع به امکانات مالی دست پیدا کنند و از آن در گسترش نفوذ خود در عرصه‌ی تأثیرگذاری بر ارگان‌های سه‌گانه‌ی دولت و روند انتخابات کار بگیرند. یافته‌هایم نشان می‌دهد که جامعه‌ی جهانی بر مبنای نظریه‌ی صلح‌سازی  لیبرال به این باور رسیده بود که اگر قدرتمندان محلی به اندازه‌ی کافی ثروتمند شوند،  بر بازار و تجارت تسلط پیدا کنند و به رقیبان تجاری بدل شوند، دیگر نخواهند جنگید و آنگاه به ارزش‌های لیبرال مانند صلح، حقوق بشر، دموکراسی و حاکمیت قانون باورمند خواهند شد. رابرت فن، سفیر ایالات متحده در کابل در سال ۲۰۰۳ گفته بود که جنرال دوستم و جنرال عطامحمد نور به جای این‌که بجنگند، ‌بهتر است که از فرصت‌های اقتصادی استفاده کنند، منابع گاز و نفت را استخراج و توسعه دهند، پول‌دار شوند و به رقیبان تجاری بدل شوند. این سیاست جهانی در آن زمان بود. در طرح این سیاست، این حقیقت مورد توجه قرار نگرفته بود که انسان عمدتاً بر مبنای باورها، عادات و عقایدش عمل می‌کند، نه صرف بر مبنای مقدار پول، ثروت و سایر توانمندی‌هایش. به همین اساس، این سیاست نادرست روند دولت‌سازی را صدمه زد. باید صورت تعدیل‌یافته‌ی نظریه‌ی صلح‌سازی لیبرال با در نظر داشت شرایط افغانستان در این‌جا تطبیق می‌شد.

پرسش: شخصیت‌هایی که نام گرفتید مثلاً جنرال عطامحمد نور و جنرال عبدالرشید دوستم، ‌مشروعیت محلی و اجتماعی داشتند/ دارند و رای‌دهندگان را در انتخابات‌ها بسیج می‌کنند، آن‌ها در خلا رشد نکرده بودند،‌ منطقی بود که جامعه‌ی جهانی از آغاز این‌ها را به دشمن بدل می‌کرد یا به انزوا می‌برد؟

پاسخ: بله، منطقی نبود. نه تنها این دو شخصت، بلکه هیچ یک از شخصت‌های محلی موثر دیگر نیز نباید‌ منزوی می‌شدند. اصلاً واقع‌بیانه نبود که آن‌ها منزوی می‌شدند؛ زیرا ‌اگر آنان منزوی می‌شدند، ‌بسیار امکان داشت که جنگ در مناطق زیر نفوذشان ادامه یابد، اما لازم بود تا جامعه‌ی جهانی از همان آغاز کار برای قدرتمندان محلی، خط قرمزهای روشن و مشخصی وضع می‌کرد. باید برای‌شان به صراحت گفته می‌شد که اگر از خطوط سرخ عبور کردند، جامعه‌ی جهانی دیگر با آنان همکاری نمی‌کند. اگر چنین کاری در همان آغاز صورت می‌گرفت، یقیناً ‌از بسیار مشکلات جلوگیری می‌شد و روند دولت‌سازی به آرامی پیش می‌رفت.

دیپلومات‌های کشورهای عضو ناتو در آن زمان فکر می‌کردند که در برخورد با قدرتمندان محلی پر نفوذ یا آنانی که نیروهای مسلح غیررسمی داشتند،‌ فقط دو گزینه دارند: یا باید با آنان بجنگند و حذف‌شان کنند و یا این‌که آنان را به صورت بخشی از روند دولت‌سازی بپذیرند. آنان فکر می‌کردند که راه سومی وجود ندارد، اما راه سوم این بود که آن‌ها وارد روند دولت‌سازی شوند، ولی تدابیر بازدارنده و نظارت‌کننده‌ی جدی و موثر در چهارچوب روند موثر و فراگیر حاکمیت قانون به صورت روشن و صریح برای‌شان وضع شود، ‌اما نه تنها چنین نشد، بلکه خیلی از کارهای آنان که روند دولت‌سازی را صدمه می‌زد با تضعیف حاکمیت قانون هم نادیده گرفته شد. در آغاز جامعه‌ی جهانی فساد‌های کوچک را نادیده گرفت؛ این اشتباه سبب شد که شبکه‌های فساد شکل بگیرد، این شبکه‌ها گسترش یاند و روند دولت‌سازی به مشکل مواجه شود. در این مسیر قدرتمندان محلی بدل به چالشی در برابر دولت و نهادهای رسمی شدند.

پرسش: آقای دکتر یعقوب ابراهیمی، افغانستان‌شناس مقیم کانادا تحقیقی روی رابطه‌ی دولت و جامعه در افغانستان انجام داده است و نتیجه‌گیری‌اش این است که دولت مدرن یک سازمان خیلی نو، شیک و ناشناس در جغرافیای افغانستان کنونی بوده و با قدرت‌های محلی رابطه‌ی قوام‌یافته و تعریف شده نداشته، گاه با این قدرت‌ها درگیر شده و گاه به آنان باج داده است تا موجودیتش را حفظ کند. یافته‌های افغانستان‌شناسان خارجی هم همین است.‌ منظور این است که رهبران دولت‌ و حامیان بیرونی دولت، هیچ‌گاه در طول تاریخ نتوانستند برای قدرت‌های محلی افغانستان خط و نشان بکشند، از نظر شما غلبه بر تاریخ ممکن بود، ‌آن‌هم در سال ۲۰۰۲؟

پاسخ: با آقای ابراهیمی موافقم. فکر می‌کنم که غلبه‌ی آنی و فوری بر این روند ممکن نیست، ‌اما غلبه‌ی بسیار آرام و تدریجی دور از امکان نیست. به باور من نه تنها می‌توان شرایط تاریخی گذشته را تغییر داد، بلکه باید آن را تغییر داد. در غیر این صورت، روند پیشرفت و تحول اجتماعی متوقف خواهد شد. باری، وقتی نظام‌سازی می‌کنیم، باید متوجه باشیم که خشت اول را کج نگذاریم. شاعری گفته بود: ‌خشت اول گر نهد معمار کج/ تا ثریا می‌رود دیوار کج. خشت اول متأسفانه کج گذاشته شد. انتقادم متوجه دیپلومات‌ها و مقام‌های کشورهای غربی است که برنامه‌های بازسازی، ‌دولت‌سازی و صلح‌سازی را در افغانستان اجرا می‌کردند. تصور آنان این بود که نظریه‌ی صلح‌سازی لیبرال بدون توجه به وضعیت خاص این کشور کار می‌دهد. آنان بر مبنای همین نظریه، برنامه‌های صلح‌سازی و دولت‌سازی را طراحی و تطبیق می‌کردند. آنان حتا برنامه‌هایی که در جاهای دیگر مثل عراق کار نداده بود و ناکام مانده بود را ‌در این‌جا تطبیق می‌کردند. در این برنامه‌ها، نه تنها نقش قدرتمندان محلی به صورت دقیق و عمیق بررسی، ارزیابی و سنجش نشده بود، بلکه هیچ فکر نشده بود که قدرتمندان محلی باید چه نقشی داشته باشند و پیامد‌های این‌که نقشی به آنان قایل می‌شوند چه خواهد بود. آن‌ها این موضوع را بسیار ساده گرفتند. اگر موضوع چنین ساده گرفته نمی‌شد، با اطمینان اکنون مشکلات دولت‌سازی افغانستان کمتر می‌بود. نمی‌گویم که کاملاً حل می‌شد. ببینید آوردن یک قدرتمند محلی مثلاً با داشتن حد معین کاریزمای جنگی که دارای افراد مسلح است در درون دولت مشکلی نداشت. ‌مثلاً اگر او را رییس‌ پولیس یک شهر ‌یا والی یک ولایت ساختید، مشکل جدی ندارد، ‌اما باید برایش خط قرمزهای صریح و روشن در چوکات حاکمیت بلامنارع قانون وضع و جداً کنترول و نظارت می‌شد که سوگمندانه نشد.  جامعه‌ی جهانی با روشنی و وضاحت می‌دید که شماری از این افراد دست به فساد اداری می‌زنند، قاچاق مواد مخدر می‌کنند، حقوق مردم عام را نقض می‌کنند‌، در یک سخن حاکمیت قانون را صریحاً نقض می‌کنند، اما به همه‌ی این جریان‌های زیان‌بار چشم فرو می‌بست و خاموشی اختیار می‌کرد. باور کشورهای کمک‌کننده در آن زمان این بود که تا زمانی این اشخاص بدل به تهدید امنیتی نشوند، ‌باید به خلاف‌کاری‌های‌شان اهمیت داده نشود. بر مبنای همین دیدگاه بود که حتا نیروهای ناتو به آدم‌هایی که می‌فهمیدند نیروهای مسلح غیرقانونی دارند ‌یا مواد مخدر قاچاق می‌کنند، قراردادهای ساختمانی،‌ لوژستیکی و امنیتی دادند، ‌آنان را تشویق کردند تا کمپنی بسازند، اما هیچ خط قرمزی برای‌شان در مورد ضرورت حتمی پابند بودن آن‌ها به قوانین کشور و رعایت حاکمیت قانون نکردند. جامعه‌ی جهانی در واقع آن‌ها را به صورت فعال مایشاء در درون نظام جای داد و آزاد گذاشت. این امر سبب شد که فساد گسترده، اقتصاد جرمی و سایر پدیده‌های زیان‌بار به روند دولت‌سازی و گسترش حاکمیت قانون تقویت شود و نهاد‌سازی را با مشکل روبرو کند.

پرسش: اما یک نظر دیگر این است که جامعه‌ی جهانی در برخی از مناطق سخت‌گیری کرد و این سخت‌گیری اثر منفی داشت. ببینیند در سال ۲۰۰۲ جان‌محمد‌خان والی ارزگان بود، ‌شیرمحمد آخندزاده والی هلمند، گل‌آقا شیرزوی در کندهار والی بود و اسدالله خالد در غزنی،‌ این اشخاص در سال ۲۰۰۴ زیر فشار جامعه‌ی جهانی برکنار شدند. به باور عده‌ای این امر سبب شد که طالبان پس از ۲۰۰۵ بر بخش کلانی از جغرافیای این ولایات مسلط شوند؛‌ این ارزیابی را درست می‌دانید؟

پاسخ: فکر نمی‌کنم که تنها برکناری آنان سبب تقویت طالبان شده باشد.

پرسش: از نظر یک عده، ‌یکی از عوامل مهم تقویت طالبان در جنوب، برکناری همین اشخاص بود. این اشخاص گویا در ساحه نفوذ داشتند، ‌شبکه‌های حامی برای خودشان ساخته بودند‌، ‌ولی متهم به قانون‌شکنی و ثروت‌اندوزی نامشروع بودند، ‌اما برکناری‌شان از نظر شماری از ناظران طالبان را تقویت کرد؟

پاسخ: تا جایی که من می‌دانم، این شخصیت‌ها دیگر قبایل غیرقبیله‌ی خودشان را منزوی کردند، ‌در میان مردم نارضایتی خلق کردند و به عده‌ای اجازه داده بودند که درآمد نامشروع داشته باشند، ‌این‌ها هم مشکل را بیشتر کرد.

پرسش: خوب، ولی از نظر شماری از ناظران، آن‌ها ‌جلو پیش‌روی طالبان را گرفته بودند.‌ خانم گال، گزارش‌گر نیویارک‌تایمز در کتابش «دشمن اشتباهی» نشان داده است که کسانی مثل میر ولی و شیرمحمد آخندزاده در هلمند تسلط نظامی داشتند،‌ نفوذ داشتند، شبکه‌های حامی مردمی داشتند،‌ ولی معیارهای جهانی را نقض کردند، برکنار شدند و خلایی را که نبود آنان به وجود آورد، ‌طالبان پر کردند؟ در تحقیق‌تان به این انتقاد هم پاسخ دادید.

پاسخ: ببینید، در آغاز این اشخاص در همان ساحه‌ای که تسلط داشتند، ‌نگه داشته شدند و تقویت شدند تا طالبان نیایند، اما به این هم باید فکر کنیم که مثلاً وقتی اسماعیل خان از ولایت هرات برکنار شد،‌ چرا در آن‌جا حوادث امنیتی زیاد شد.

پرسش: بله، آقای اسماعیل خان هم مدعی است که با برکناری‌اش بخش‌هایی از ولایت هرات به دست طالبان افتاد.

پاسخ: بله، طالبان هم با برکناری او تقویت شدند، ‌حوادث دیگر امنیتی مثل اختطاف‌ها و جرایم هم زیاد شد. ‌سوال این است که آیا با برکناری این اشخاص مشکل به وجود می‌آید یا خود این آقایان می‌خواهند با برکناری‌شان به گونه‌ی غیرمستقیم ثابت کنند که در نبودشان خلای امنیتی به وجود می‌آید. به این موضوع هم باید دقت کنیم. نکته‌ی دیگر این است که این اشخاص نمی‌توانستند به صورت دوام‌دار درآن مناطق حاکم باشند. هنگامی که گل‌آقا شیرزوی والی قندهار و صاحب قدرت نظامی و اقتصادی بود، در موجودیتش توازن قدرت میان عشایر و قبایل مختلف را از بین برده بود، ‌امروز هم ما جنرال عبدالرازق «ارباب سپین بولدک» را داریم.

پرسش: جنرال عبدالرازق اچکزی رییس پولیس قندهار، ‌شماری می‌گویند در نبود او هم قندهار سقوط می‌کند.

پاسخ: دولت و جامعه‌ی جهانی یک هدف روشن در افغانستان داشتند و آن هدف، دولت‌سازی بر بنیاد حاکمیت قانون و در نهایت اعمار یک نظام دموکرات بود. فکر می‌کنم همه با این امر موفق هستند. حالا لازم است هر اقدام که صورت می‌گیرد و هر قدمی که برداشته می‌شود، گامی به سوی این هدف باشد. من مخالف نرمش و انعطاف نیستم، به باور من خوب است که نرمش و انعطاف سیاسی بر مبنی یک استراتیژی استوار بوده و نرمش سیاسی محدوده‌های مشخص داشته باشد. نکته‌ی دیگر این است که ما به چه قیمت می‌خواهیم این اشخاص را حفظ کنیم،‌ آیا می‌خواهیم جزایر قدرت موازی در کنار دولت داشته باشیم ‌یا چیز دیگر. استاد عطا را در شمال داریم،‌ آیا می‌خواهیم این اشخاص جزایر مستقل قدرت در کنار قدرت رسمی دولتی باشند تا جلو طالبان را بگیرند یا می‌خواهیم به یک شیوه‌ی معقول و منطقی که ما را از مسیر دست‌یابی به هدف منحرف نکند و نهادها هم صدمه نبینند، ‌نظم را به وجود بیاوریم. من طرف‌دار مطلق‌گرایی نیستم. کسانی که می‌گوید که باید جزایر موازی مستقل قدرت در کنار دولت داشته باشیم ‌هم اشتباه می‌کنند، و کسانی که می‌گویند این اشخاص باید به کلی به انزوا بروند هم اشتباه می‌کنند.‌ به باور من باید یک نظم منطقی معطوف به هدف در این عرصه به وجود آید. هم باید نهادها صدمه نبینند و هم از نفوذ مثبت این اشخاص در راستای رسیدن به هدف ساختن یک دولت فراگیر و قدرتمند استفاده شود. درست است که نفوذ یک شخص سبب جلوگیری از پیشرفت طالبان می‌شود، ‌اما همین شخص نباید زندان شخصی داشته باشد، نباید قاچاق کند، یا منابع طبیعی را  به سرقت ببرد. باید بین چیزی که می‌دهیم و چیزی می‌گیریم تناسب منطقی‌ای وجود داشته باشد.

پرسش: به باور عده‌ای، ‌اگر امروز مثلاً در هلمند جنگ‌سالاری روی کار می‌بود که قاچاق می‌کرد، زندان شخصی می‌داشت و منابع طبیعی را غارت می‌کرد، ‌ولی طالبان را عقب نگه می‌داشت، اداره‌های دولتی را فعال می‌کرد، مکتب را باز می‌ماند، امنیت سد کجکی را می‌گرفت و اجازه می‌داد که در ساحه برای دختران مکتب ایجاد شود، بسیار بهتر بود از این‌که حالا بخش بزرگی از هلمند در اختیار طالبان است، ‌فکر می‌کنید همین قیمت متناسب نیست؟

پاسخ: خوب،‌ شاید برکناری برخی از اشخاص در سال ۲۰۰۴ یا ۲۰۰۵ کار درستی نبوده باشد. اصرار نمی‌کنم که کار مناسبی بود، ‌ولی پس از سال ۲۰۰۱ ما ضرورت نداشتیم که شخصی را به یک قدرت مطلق غیررسمی و خلاف دولت تبدیل کنیم تا از ظهور مجدد طالبان جلوگیری شود. همان اشخاص باید می‌ماندند، ‌اما خط قرمزهایی برای‌شان تعیین می‌شد. تا جایی که من می‌دانم در سال‌های ۲۰۰۲ و ۲۰۰۳ و حتا ۲۰۰۴ برای جامعه‌ی جهانی زیاد  دشوار نبود که برای این اشخاص خط قرمز وضع کند. در آن زمان جامعه‌ی جهانی در میان مردم بسیار مشروعیت داشت و قدرتمندان محلی به احتمال بسیار زیاد که به توصیه‌‌ها و رهنمودهای جامعه‌ی جهانی تمکین می‌کردند، در آن صورت ‌مشکل بیشتر نمی‌شد. این‌طور نبود که جامعه‌ی جهانی گزینه‌های محدودی داشت.

‌باید دسترسی قدرتمندان  به فساد اداری، قاچاق مخدرات و منابع طبیعی اگر قطع نمی‌شد، ‌حداقل باید محدود می‌شد.

پرسش: باور عده‌ای این است که حتا بخشیدن قدرت مطلق و تحمل سیستم به قول شما پاترمونیال هم مشکلی نداشت، ‌اگر جلو طالبان را می‌گرفت، در زمان سلطنت مصاحبان هم حکومت به قدرتمندان محلی که در آن زمان شکل و صورت دیگر داشتند، ‌باج می‌داد،‌ روستا‌ها از توسعه بازمانده بود،‌ اما بالاخره در بسیاری از آن روستاها مکتب‌ها باز شد‌ و این امر، نفوذ دولت را تقویت کرد.‌ چه مشکلی داشت که اگر سیستم پاترمونیال جدید و مضر این‌بار هم پذیرفته می‌شد؟

پاسخ: نیاید قدرتمندان محلی زمان سلطنت را با قدرتمندان محلی معاصر یکسان تصور کنیم. آن قدرتمندان محلی کاملاً در خط دفاع از سلطنت قرار داشتند. آن‌ها کاملاً مطیع و فرمان‌بردار نظام بودند، ولی سلطنت با دادن صلاحیت‌های معین به آن‌ها بدون توجه به مظالمی که آن‌ها بر مردم اعمال می‌کردند، از نفوذ آن‌ها کاملاً آگاهانه،  برنامه‌ریزی شده و کنترول شده سود می‌برد. ای کاش از آغاز روند دولت‌سازی جدید در کشور ما هم می‌توانستیم به شیوه‌ی معقول، منطقی، حساب‌شده و کنترول شده از نفود قدرتمندان محلی در راستای دولت‌سازی استفاده‌ی بهینه کنیم. باز هم تأکید می‌کنم که مخالف برکناری قدرتمندان محلین بودم و استم. اگر کسی مثل شیرمحمد آخند‌زاده یا گل‌آقا شیرزوی در جایی موثر بوده، ‌باید حفظ می‌شد. هیچ درست نیست که کسی را برکنار کنید که بدیلش طالب است. همان طوری که عرض کردم،‌ جامعه‌ی جهانی و کارگزاران جهانی صلح‌سازی و دولت‌سازی که در افغانستان وظیفه گرفته بودند،‌ برنامه‌هایی را تطبیق می‌کردند که در کوتاه‌مدت نتیجه بدهد. همان‌طوری که گفتم، آنان به نظریه‌ی صلح‌سازی لیبرال اعتقاد داشتند. به همین خاطر بود که در جایی یکی را تقویت می‌کردند، در جای دیگری کسی را تضعیف می‌کردند، به پیامد‌های درازمدتش نمی‌اندیشند و این امر مشکل آفرید. هم در جایی که قدرتمندی را تقویت کردند،‌ خط قرمز مشخص نکردند و هم در جایی که کسی را کنار زدند،‌ به پیامدش فکر نکردند.

پس از سال دو هزار و یک به دلیل اعتقاد محکم کارگزاران بین‌المللی به نظریه‌ی صلح‌سازی لیبرال،‌ اصلاً جایی برای همین «بالاخره» در نظر نگرفته بودند. مشکلات و ضعف‌های این نظریه درک نشده بود.

پرسش: ‌با توجه به آن‌که ما با مشکلی به نام طالبان روبرو هستیم، بحث جنگ‌سالار- دولت مرکزی چقدر در شرایط امروز افغانستان مرتبط است؟

پاسخ: مشکل افغانستان بسیار پیچیده است. این مشکل، تکه‌ها و پهلوهای مختلف دارد. این تکه‌ها و پهلوهای مختلف مشکل افغانستان، وضعیت بسیار مغلقی را ایجاد کرده است. به هر کدام این تکه‌ها که دست بزنید، عوارض جانبی و اصلی آن در جاهای مختلف نمایان می‌شود. باید روی موضوع قدرتمندان محلی فکر شود. باید روی این فکر شود که یک شخص تا چه حدی می‌تواند قدرت داشته باشد و مرزهای قدرتش باید تا کجا باشد و چه نوع رابطه‌ای با دولت داشته باشد؟ حوادث اخیر در فاریاب و بازداشت یک فرمانده و به دنبال آن اعتراض‌ها و جنجال‌های سیاسی نشان داد که بحث خیلی مرتبط است و باید به آن فکر کنیم. ‌ضمن این‌که قبول دارم که مشکل امنیتی بزرگ برای دولت افغانستان فعلاً طالبان است. مشکلات داخلی نبود اتحاد و شکنندگی داخلی باعث ایجاد خلاهایی در نظام می‌شود که از این خلاها و شکاف‌ها نیروهای ضد دولتی برای پیش‌برد اهداف نظامی و سیاسی خود استفاده می‌کنند. 

پرسش: به عنوان سوال آخر، عده‌ای تصور می‌کنند که سازمان دولت در افغانستان باید بومی‌تر شود،‌ مثلاً آنان از غیرمتمرکزسازی دولت، ایجاد توازن در قدرت مرکز و ولایات و حتا تقسیم قدرت میان نهادهای مختلف در مرکز و تعدیل قانون اساسی طرف‌داری می‌کنند و آن را شیوه‌ی درست ایجاد تناسب میان دولت و جامعه می‌دانند. شما هم به همین باور هستید؟

پاسخ: با آنان موافقم. نظام بسیار متمرکز کار نمی‌کند. مردم برخی از مناطق شاید نخواهند که دولت مرکزی در آن‌جا حاکمیت مطلق داشته باشد. این مناطق باید در چارچوب قانون آزادی‌های خود را داشته باشند. ضرور نیست که همیشه والی‌ها را رییس ‌جمهور تعیین کند. باید سازوکار کارآمد و دموکراتیک برای آن در نظر گرفته شود. تاریخ افغانستان نشان می‌دهد که ایجاد حکومت مرکزی مطلق امکان ندارد. ایجاد چنین حکومتی ‌در دوران ظاهرشاه هم نشد، در آن زمان ‌قدرت‌مندهای محلی وجود داشتند و در دوره‌ی کمونیست‌ها هم وقتی دولت خواست حکومت مرکزی قوی را شکل دهد، بحران تقویت شد. باید قانون اساسی تعدیل شود و از سیستم حکومت مرکزی مطلق عبور کنیم و منعطفش بسازیم.

روزنامه هشت صبح

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی